ارادهی ملت - شعری از ابوالقاسم شابی شاعر فقید تونسی(1909-1934)
إذا الشعب یوما أراد الحیاة فلا بد أن یستجیب القدر
ولا بد للیل أن ینجلی ولابد للقید أن ینکسر
ومن لم یعانقه شوق الحیاة تبخر فی جوها واندثر
کذلک قالت لی الکائنات وحدثنی روحها المستتر
ودمدمت الریح بین الفجاج وفوق الجبال وتحت الشجر:
إذا ما طمحت إلى غایة رکبت المنى ونسیت الحذر
ومن لا یحب صعود الجبال یعش ابد الدهر بین الحفر
فعجت بقلبی دماء الشباب وضجت بصدری ریاح أخر
وأطرقت أصغى لقصف الرعود وعزف الریاح ووقع المطر
وقالت لی الأرض لما سالت: یا أم هل تکرهین البشر ؟:
أبارک فی الناس أهل الطموح ومن یستلذ رکوب الخطر
وألعن من لا یماشی الزمان ویقنع بالعیش ، عیش الحجر
هو الکون حی یحب الحیاة ویحتقر المیت مهما کبر
وقال لی الغاب فی رقة محببة مثل خفق الوتر
یجیء الشتاء شتاء الضباب شتاء الثلوج شتاء المطر
فینطفئ السحر سحر الغصون وسحر الزهور وسحر الثمر
وسحر السماء الشجی الودیع وسحر المروج الشهی العطر
وتهوی الغصون وأوراقها وأزهار عهد حبیب نضر
ویفنى الجمیع کحلم بدیع تألق فی مهجة واندثر
وتبقى الغصون التی حملت ذخیرة عمر جمیل عبر
معانقة وهی تحت الضباب وتحت الثلوج وتحت المدر
لطیف الحیاة الذی لا یمل وقلب الربیع الشذی النضر
وحالمة بأغانی الطیور وعطر الزهور وطعم المطر
از میان همهی عاشقان جهان
درختی تناور را میشناختم
که عاشق جوجه کلاغهای کوچکی بود
که میان شاخ و برگش میزیستند .
روزی ماری از درخت بالا خزید
و جوجهها را خورد
و درخت با همهی تناوریاش
خم شد
پژمرد
خشک شد .
سکوت آب
میتواند
خشکی باشد و فریاد عطش؛
سکوت گندم
میتواند
گرسنگی باشد و غریو پیروزمندانهی قحط؛
همچنان که سکوت آفتاب
ظلمات است؛
اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست :
غریو را
تصویر کن !
احمد شاملو (ا.بامداد)

وجود هیتلر چه سودی برای دنیا داشت ؟ چرا باید به دنیا میاومد ؟ تا بشر بفهمه هنوز هم برای وحشیگری و درّندگی حدی وجود نداره ؟ یا این که بفهمه انسانیت هم میتونه به کلی نابود بشه ؟ ! نمیدونم ! شاید هم یه اشتباه ژنتیکی باشه !
اما به هر حال ، شد ! یه جهش دد منشانهی ژنتیکی !
سقوط انسان به قعر بیرحمی !
پ.ن.1 : روز جهانی کارگر گرامی باد
پ.ن.2: آفتاب از نگاه تو میروید
پ.ن.3: تغییر برای برابری
درود بر دوستان گرامی .
دوباره در این وبلاگ خواهم نوشت .

درود بر شما
برای خواندن نوشتههای من به وبلاگ آفتاب از نگاه تو میروید یا چو ایران نباشد تن من مباد سر بزنید
سپاسگزارم

دخترك فرياد ميزد . جيغ ميكشيد . دستانش را گرفته بودند و داشتند ميكشيدند . دختر مقاومت ميكرد . دو موجود سياهپوش او را به زور ميكشيدند .
مردم از دور به آنها مينگريستند . دخترك فرياد ميزد . دو موجود سياهپوش او را ميكشيدند . آنقدر محكم كه انگار ماده شيري را به قفس بيندازند . و مردم همچنان مينگريستند .
آنطرفتر موجود ديگري كه چكمههاي سياه به پا داشت نعره ميكشيد : « دخترهي . . . .» « زنيكهي هرزه» « . . . . . . .» . انگار داشت با همپالكيهاي خودش حرف ميزد . و دختر را همچنان ميكشيدند .
ديگر گلويش گرفته بود . آرام آرام پاهايش سر ميخورد و به ماشين نزديك ميشد . آرام ميگريست . دو موجود مخروطي سياهپوش ، اورا به داخل ماشين پرت كردند . از پشت شيشه به مردم نگاه ميكرد و قطرهي اشك روي گونهاش مانده بود .
مردم همچنان نظاره ميكردند .
موجودات چكمه پوش به شادماني فتحي كه كرده بودند ، سينههاشان را جلو دادهبودند . دختر را بردند .
موجودات سياهپوش ناگهان به سويي ديگر رفتند . انگار به سمت يكي از نظاره كنندگان ميرفتند . يك زن .
مردم همچنان مينگريستند . و همچنان مينگريستند . . . . .
این سرزمین من چه بیدریغ بود
که سایهی مطبوع خویش را
بر شانههای ذوالاکتاف پهن کرد
و باغها میان عطش سوخت
و از شانهها طناب گذر کرد
ثقل زمین کجاست
من در کجای جهان ایستادهام
با باری از فریادهای خفته و خونین
ای سرزمین من
من در کجای جهان ایستادهام
شهید خسرو گلسرخی
باید که دوست بداریم یاران باید که چون خزر بخروشیم فریادهای ما اگرچه رسا نیست باید یکی شود باید تپیدن هر قلب اینک سرود باید که سرخی هر خون اینک پرچم باید که قلب ما سرود و پرچم ما باشد باید که در هر سپیدهی البرز نزدیک شویم یکی شویم اینان هراسشان ز یگانگی ماست باید که سر زند طلیعهی خاور از چشمهای ما بایدکه لوت تشنه میزبان خزر باشد باید کویر فقر از چشمههای شمال بینصیب نماند باید دستهای خسته بیاساید باید که سفرهها همه رنگین باید که خنده و آینده جای اشک را بگیرد فریادهای ما اگرچه رسا نیست باید یکی شود باید که لوت تشنه میزبان خزر باشد باید که سفرهها همه رنگین باید که خنده و آینده جای اشک را بگیرد خسرو گلسرخی از کتاب جاودانهها ، به کوشش مسعود برزگر








